تبلیغات
mona99
 

 

 

mona99


 

بر درى ، ز آمد شد بسیار، آزاریم هست
گر خدا صبرى دهد، اندیشه كاریم هست
صبر در مى بندد، اما نیستیم ایمن زخود
خاطر پررخنه و كوتاه دیواریم هست
گر شود، ناچار دندان بر جگر باید نهاد
چاره خود كرده ام ، جان جگر خواریم هست
كى گریزیم از درت ؟ اما زمن غافل مباش !
نقش دیوارم ، ولیكن پاى رفتاریم هست
گرچه ناید بندگى من به كار كس ، ولى
گر تو هم خواهى كه بفروشى ، خریداریم هست
شعر فارسى
از نظامى :
قدر دل و پایه جان یافتن
جز به ریاضت نتوان یافتن
جثه خود پاك تر از جان كنى
چون كه چهل روز به زندان كنى
مرد، به زندان شرف آرد به دست
یوسف ازین روى به زندان نشست
رو! به پس پرده و بیدار باش !
خلوتى پرده اسرار باش
هرچه خلاف آمد عادت بود
قافله سالار سعادت بود

شعر فارسى
از خاقانى (520 - 595 ه‍)
همچنین فرد باش ! خاقانى !
كافتاب اینچنین دل افروزست
یار، موى سفید دید و گریخت
كه به دزدى ، دلش نو آموزست
آرى ! از صبح ، دزد بگریزد
گر پى جان سلامت اندوزست
گرچه مویم سفید شدبى وقت
سال عمرم هنوز نوروزست
شب كوته ، كه صبح زود دمد
نه نشان درازى روزست
ترجمه اشعار عربى
از یكى از شاعران :
با كسى دوستى كن ! كه بزرگوار و عفیف و با حیا و بخشنده باشد
و چون تو گویى : نه ! گوید: نه ! و آنگاه كه گویى : آرى ! گوید: آرى !
شعر فارسى
امیر خسرو، در ستایش (خاموشى ) گفته است :
سخن ، گرچه هر لحظه دلكش تر است
چو بینى ، خموشى از آن بهتر است
در فتنه بستن ، دهان بستن است
كه گیتى به نیك و بد آبستن است
پشیمان ز گفتار دیدم بسى
پشیمان نگشت از خموشى كسى
شنیدن ، زگفتن به ، از دل نهى
كزین پر شود مردم ، از وى تهى
صدف زان گشت جوهر فروش
كه از پاى تا سر، همه گشت هوش
همه تن زبان گشت شمشیر تیز
به خون ریختن زان كند رستخیز
شعر فارسى
نیز از اوست :
نور خدا بردمد از خوى خوش
مو، به سفیدى كشد از بوى خوش
مكرم اگر چند كشد جور دهر
هم دهد از منفعت خویش ، بهر
در كه شكستند، نه باطل شود
سرمه چشم و فرح دل شود
مردمى از مردم بى رو كه دید؟
روى در آیینه زانو كه دید؟
شعر فارسى
ازخاقانى :
خاقانى را مپرس كز غم
ایام ، چگونه مى گذارد؟
جو جو ستد، آنچه دادش ایام
خرمن خرمن همى سپارد
شعر فارسى
و نیز از خاقانى است :
عذر دارى ، بنال خاقانى !
كاهل كو دارى ، آشنا كمتر
دشمنانت زخاك بیشترند
دوستانت زكیمیا كمتر
شعر فارسى
از نشناس :
وقت غنیمت شمار
ورنه چو فرصت نماند
ناله ، كرا داشت سود؟
آه ، كى آمد به كار؟
ترجمه اشعار عربى
از شیخ جمال الدین مطروح :
در آغوشش كشیدم ، و از بوى خوش او مست شدم . بوى او به شاخه تازه اى میمانست كه به نسیم ، سیراب شده باشد.
مست شدم . لیكن نه از باده . بلكه شراب دهان او مرا سرمست كرد.
زیبایى ، غلام اوست و از آنست كه بر دل ها چیره است
چون عشق كارگر افتاد، ملامتگر به ملامتم برخاست .
در عشق او، نه به پایان مى رسم ، نه باز مى گردم و نه روى مى گردانم . پس ‍ بگذار! تا نكوهشگر، یاوه بسراید.
تا تو زنده اى . به خدا كه اندیشه آرامش و فراخى عیش از خاطر نمى گذرد.
اگر زنده بمانم به عشق او زنده ام . و اگر در اشتیاق او بمیرم . چه نیكو مرگى ست !
ترجمه اشعار عربى
از ارّجانى :
مى بینم كه براى از میان بردن من ، میان روزگار و موى من ستیزى ست
روزگارم سیاه است و مویم سپید و چنین بود كه : روزگار سپید بود و مویم سیاه .
شعر فارسى
از سنایى (437 - 525 ه‍)
خدایا! ز خوانى كه بهر خاصان
كشیدى ، نصیب من بى نوا كو؟
اگر مى فروشى ، بهایش كه داده ست ؟
و گر بى بها مى دهى ، بخش ماكو؟
ترجمه اشعار عربى
از نشانس :
آرزویم دیر شد و رنجم افزونى گرفت . به خدا سوگند! كه از عشق بى نیاز بودم .
چنان شده ام ، كه اگر آشنایى را بینم ، اشك من بر دیدار او پیشى گیرد.
ترجمه اشعار عربى
دیگرى گفته است : اى دورى گزیدگان ! كه با فراق خویش احوال مرا دگرگون كرده اید. بر جفاى شما ناتوان شده ام .
به مبتلاى خویش ، وصالى ارزانى دارید. عمر گذشت و احوال من چنین است .
ترجمه اشعار عربى
از ابن واصل :
جوان مرده دلى كه از عشق تهى ست ، زنده ایست كه همچون مردگان بر زمین مى خرامد
اگر جوانى را به شمار عمر گذارند، بهتر آنست كه روزگار پیرى را نیز از عمر او بدانند.
معارف اسلامى
نام هاى پیامبرانى كه ذكرشان در قرآن عزیز آمده است ، بیست و پنج پیامبر است : محمد (ص )، آدم ، ادریس ، نوح ، هود، صالح ، ابراهیم ، لوط، اسماعیل ، اسحاق ، یعقوب ، یوسف ، ایوب ، شعیب ، موسى ، هارون ، یونس ، داوود، سلیمان ، الیاس ، ایسع ، زكریا، یحیى ، عیسى و همچنین (ذوالكفل )نزد بیشتر مفسران .
گزیده اى از كتابها و تاءلیفات
امام فخر رازى در (تفسیر كبیر) نقل كرده است ، كه متكلمان بر این نكته اتفاق نظر دارند كه : آن كه از ترس از عذاب ، یا طمع ثواب عبادت یا دعا كند، عبادت و دعاى او درست نخواهد بود. و گفته خداى بزرگ را یاد كرده است كه گفت : (ادعوا ربكم تضرعا و خفیة ) (خدایتان را به زارى و به آهستگى بخوانید - سوره 7 - آیه 55) و نیز در اوایل تفسیر سوره فاتحه به قطع گفته است ، كه اگر نمازگزار بگوید: به جهت ثواب ، یا گریز از جزا، نمازگزار، نمازش باطل است .
حكایات تاریخى ، پادشاهان
نیشابورى ، به هنگام تفسیر این آیه (... و لا تلمزوا انفسكم و لا تنابزوا بالالقاب ) (و هرگز عیب جویى از همدینانتان نكنید! و با لقب هاى زشت یكدیگر را مخوانید! - سوره 49 - آیه 11) به ذكر پاره اى از اوصاف (حجاج ) (یوسف ) پرداخته و گفته است : كه او یكصد هزار نفر را بدون هیچ گناهى به تدریج كشته است و (پس از مرگ او) در زندانش ‍ هشتاد هزار مرد و سى هزار زن را یافته . كه سى و سه هزار نفرشان مستوجب هیچ عقوبتى از قطع عضو و قتل و به دار آویخته شدن نبودند.
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
آفتى نبود بتر از ناشناخت
تو بر یار و ندانى عشق باخت
یار را اغیار پندارى همى
شادیى را نام بنهادى غمى
این چنین نخلى كه قد یار ماست
چون كه ما دزدیم ، نخلش دار ماست
شعر فارسى
از حدیقه :
صوفیان در دمى دو عید كنند
عنكبوتان ، مگس قدید كنند
آن كه از دست روح قوت خورد
كى نمكسود عنكبوت خورد؟
شعر فارسى
نیز از حدیقه :
زالكى كرد سر برون زنهفت
كشته خود چو خشك دید، بگفت :
اى همه آن تو، چه نو، چه كهن
رزق ، برتست ، هر چه خواهى كن !
شعر فارسى
شیخ اوحدى كرمانى راست :
آنكس كه صناعتش قناعت باشد
كردار وى از جمله طاعت باشد
زنهار! طمع مدار! الا ز خداى
كاین رغبت خلق ، نیم ساعت باشد
شعر فارسى
از مؤلف بهاءالدین محمد
جور كم به زلطف كم باشد
كه نمك بر جراحم باشد
جور كم بوى لطف آید از او
لطف كم ، محض جور زاید از او
لطف دلدار، این قدر باید
كه رقیبى از او به رشك آید
شعر فارسى
از اوحدالدین كرمانى :
در خانه دلم گرفت از تنهائى
رفتم به چمن چو بلبل شیدائى
چون دید مرا سرو، سر جنباند
یعنى : به چه دلخوشى به بستان آیى ؟
شعر فارسى
از مجد همگر (وفات 686):
مرا ز روى تعجب ، معاندى پرسید:
پدر ز روى چه معنى نداشت روح الله ؟
جواب دادم و گفتم كه : او مبشر بود
به احمد قرشى جمع خلق را زاله
مبشر از پى آن ، تا كه مژده آرد زود
روا بود كه دو منزل یكى كند در راه
شعر فارسى
از عبدى گنابادى :
هر كه سخن را به سخن ضم كند
قطره اى از خون جگر كم كند
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
باده نى در هر سرى شر مى كند
آنچنان را آنچنان تر مى كند
گر بود عاقل ، نكوتر مى شود
ور بود بد خوى ، بدتر مى شود
لیك ، چون اغلب بدند و بد پسند
بر همه مى را محرم كرده اند
حكم غالب راست ، چون اغلب بدند
تیغ را از دست رهزن بستدند
شعر فارسى
از جامى :
مجموعه كونین به آیین بستن
كردیم تفحص ورقا بعد ورق
حقا كه نخوانیم و ندیدیم در او
جز ذات حق و شؤ ون ذاتیه حق
شعر فارسى
از خاقانى
خاقانیا! به تقویت دوست دل مبند!
وز غصه و شكایت دشمن جگر مخور!
بر هیچ دوست تكیه مزن ! كاو به عاقبت
دشمن به عیب كردنت افزون كند هنر
ترسى ز طعن دشمن و گردى بلند نام
بینى غرور و دوست شوى پست و مختصر
پس ، دوست دشمن است ، به انصاف باز بین !
پس دشمن است دوست ، به تحقیق درنگر!
گر عقلت این سخن نپذیرد كه گفته ام
این عقل را نتیجه دیوانگى شمر
فرازهایى از كتب آسمانى
محقق تفتازانى در (شرح كشاف ) پیرامون این آیه : (و اذ قیل لهم تعالو الى ما انزل الله ) (و چون به ایشان گفته شد كه به حكم خدا و رسول باز آیید - سوره 4 - آیه 61) گوید: بنى حمدان پادشاهى بودند كه چهره هایشان زیبا بود و زبان هاشان فصیح و دست هاشان بخشنده و (ابو فراس ) در بلاغت و بزرگوارى و اسب سوارى و دلیرى ، یگانه آنان بود. چنانكه صاحب بن عباد گفت : شعر، به پادشاهى شروع شد و به پادشاهى ختم . یعنى : امرى القیس و ابو فراس . او در ادب سر آمد بود و به كمال رسیده بود. در یكى از جنگ ها به اسارت رومیان در آمد و سروده هاى روزگار اسارت او در لطافت و رقت معنى ، مشهور است . و از آنهاست كه از شنیدن (قوقو) كبوترى بر درختى بلند در نزدیكى خود سرود:
مى گویم و كبوترى در نزدیكى من مى نالد. اى همدم ! آیا از حال من آگاهى ؟
اى پناه عشق من ! امید! كه هیچگاه ، به بلاى هجران دچار نیایى ! و هیچگاه غم ها بر تو نتازد! اى همدم ! روزگار میان من و تو به انصاف رفتار نكرد. بیا! تا غم هایمان را بخش كنیم .
آیا گرفتار مى خندد؟ آزاد شده مى گرید؟ غمگین خاموش ؟ و خاطر آسوده اى مى نالد؟
من از تو، به گریستن سزاوارترم . لیكن اشك من ، در رویدادهاى روزگار، بهایى گزاف دارد.
شعر او در اینجا به پایان مى رسد و منظور از استشهاد آن ، واژه (تعالى ) به كسر لام است كه درست آن (تعالى ) به فتح لام است .
شعر فارسى
از سخنان امیر خسرو - در ارج نهادن به گرد هم آیى یاران -:
گر آسایشى خواهى از روزگار
جمال عزیزان غنیمت شمار!
به جمعیت دوستان روى نه !
پراكندگان را به یك سوى نه !
به دورى مكوش ! ارچه بد خوست یار
كه دورى خود افتد سرانجام كار
اگر جامه تنگست ، پاره مكن
كه خود پاره گردد چو گرد كهن
مزن شاخ ! اگر میوه تلخست نیز
خود افتد، چو پیش آیدش برگ ریز
چو لابد جدایى ست از بعد زیست
به عمدا جدا زیستن بهر چیست ؟
كجابودى اى مرغ فرخنده پى ؟
چه دارى خبر از حریفان حى ؟
بشادى كجا مى گذارند گام ؟
سفر تا چه جایست ؟ و منزل كدام ؟
فغان ، زان حریفان پیمان گسل
كه یكره زما برگرفتد دل
شعر فارسى
دیگرى گفته است :
كى بو كه سر زلف تو را چنگ زنم ؟
صد بوسه بر آن لبان گلرنگ زنم
در شیشه كنم مهر و هواى دگران
در پیش تو اى نگار! بر سنگ زنم
شعر فارسى
از رشید و وطواط (481 - 578 ه‍):
دور از درت اى شكر لب سیمین بر!
از رنج تن و درد دل و خون جگر
حالى ست كه گر عوض كنم با مرگش
چیز دگرم نهاد باید بر سر.
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
فرخ آن تركى كه استیزه نهد
اسبش اندر خندق آتش جهد
چشم خود از غیر و غیرت دوخته
همچو آتش خشك و تر را سوخته
گر پشیمانى بر او عیبى كند
آتش اول در پشیمانى زند
هر چه از وى شاد گردى در جهان
از فراق او بیندیش آن زمان !
زانچه گشتى شاد، بس كس شاد شد
آخر از روى جست و همچون باد شد
از تو هم بجهد، تو دل بر وى منه !
پیش كاو بجهد، تو پیش از وى بجه

  نویسنده : mona99 mona99 ? تاریخ : دوشنبه 19 بهمن 1388 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , mona99.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com