تبلیغات
mona99
 

 

 

mona99


 

شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
هر بلا كاین قوم را حق داده است
زیر آن گنج كرم بنهاده است
لطف او در حق هرك افزون شود
بى شك آن كس ، غرقه اندر خون شود
دوستان را هر نفس جانى دهد
لیك ، جان سوزد، اگر نانى دهد
شعر فارسى
چه نیك سروده است ! - خدا خیرش دهد!:
فلك دون نواز یك چشمست
آن یكى هم به فرق سر دارد
هر خرى را كه دم گرفت به مشت
مى نداند كه دم خر دارد
مى برد تا فراز كله خویش
بیندش دم ، چو دست بردارد
بر زمینش زند، كه خرد شود
خر دیگر به جاش بردارد
شعر فارسى
از حكیم سنائى :
این جهان ، بر مثال مردارى ست
كركسان گرد او هزار هزار
این مرآن را همى زند مخلب
آن مرین را همى زند منقار
آخرالامر بگذرند همه
وز همه بازماند آن مردار.
شعر فارسى
از مثنوى :
هر چه دارى در دل از مكر و رموز
پیش ما پیدا بود مانند روز
كه بپوشمش ز بنده پرورى
تو چرا رسوائى از حد مى برى ؟
لطف حق با تو مداراها كند
چون كه از حد بگذرى ، رسوا كند
شعر فارسى
از شیخ عطار:
دعوى خدمت كنى با شهریار
چون ز عشق خویش باشى بى قرار
گر چه خود را سخت بخرد مى كنى
در حقیقت خدمت خود مى كنى
چند خواهى بود مرد ناتمام ؟
نه بدونه نیك و نه خاص و نه عام
شعر فارسى
از شیخ سیف الدین صوفى :
هر چند گهى ز عشق بیگانه شوم
با عافیت آشنا و همخانه شوم
نا گاه ، پریرخى به من برگذرد
بر گردم از این حدیث و بیگانه شوم
نیز از او نقل كرده اند كه بر جنازه اى حاضر شد، از او خواستند كه مرده را تلقین گوید و او چنین خواند:
گر من گنه جمله جهان كرد ستم
لطف تو امید است كه گیرد دستم
گفتى كه : به وقت عجر دستت گیرم
عاجزتر از این مخواه ! كاكنون هستم
شعر فارسى
از مثنوى :
گر ندارم از شكر جز نام بهر
آن بسى بهتر كه اندر كام زهر
آسمان نسبت به عرش آمد فرود
ورنه ، بس عالى ست پیش خاك تود.
شعر فارسى
یكى از صوفیان فاضل راست :
بد كردم و اعتذار بدتر ز گناه
چون هست درین عذر، سه دعوى تباه
دعوى وجود و دعوى قدرت و فعل
لا حول ولا قوة الا بالله
شعر فارسى
از رشكى :
از حال خود آگه نیم ، لیك این قدر دانم كه تو
هرگاه در دل بگذارى ، اشكم زدامان بگذرد
شعر فارسى
از عرفى (وفات 999 ه‍):
خوش آن كه از تو جفاى ندیده ، مى گفتم :
فرشته خوى من آیا ستمگرى داند؟
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
یكى از حكیمان گفته است : اگر خواهى پروردگارت را بشناسى ، میان خود و گناهان ، دیوارى آهنین بگذار!
ترجمه اشعار عربى
از سمنون محب :
پیش از عشق شما، دل من تهى بود، و یاد مردم ، به بازى و شوخى ، سرگرم .
تا این كه عشق ، دل مرا خواند و او نیز پذیرفت ، و او را نیز پذیرفت ، و او را نمى بینم كه از كوى شما دور شود.
به بلاى خونین هجران مبتلا شوم ! اگر دروغ بگویم كه : اگر در دنیا به چیزى جز تو شاد باشم . و اگر در دنیا چیزى دل مرا صید كند. یا هرگاه كه پیش چشمم نیستى ، چیزى چشمم را به سوى خود كشد.
خواه مرا به وصال برسان ! و خواه به هجران بنشان ! نمى بینم كه دلم جز تو كسى را به شایستگى بپذیرد.
شعر فارسى
از خسرو:
ما بى خبر از نظاره بودیم
جان رفت و خبر نكرد ما را
شعر فارسى
از ضمیرى :
عشق آمد و صبر از دل دیوانه برون رفت
صد شكر! كه بیگانه ازین خانه برون رفت .
شعر فارسى
از بابا نصیبى :
واى به روزگار من ! در تو اگر اثر كند
ناله و آه نیم شب ، گریه صبحگاهیم
حكایاتى كوتاه و خواندنى
بارى ، گوسفندان غارتى ، با گوسفندان كوفه مخلوط شد. یكى از زاهدان از خوردن گوشت خوددارى كرد و پرسید: میش چند سال عمر كند؟ گفتند: هفت سال . و او هفت سال از گوشت خوردن خوددارى كرد.
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
از وصیت سلیمان نبى : اى بنى اسرائیل ! جز پاكیزه مخورید! و جز پاكیزه مگویید!
سخن عارفان و پارسایان
پارسایى مى گفت : اگر گرده نان حلالى مى یافتم ، مى سوزندام و مى سائیدم و گردش مى كردم ، تا بیماران را بدان ، درمان كنم .
سخن عارفان و پارسایان
جنید به (شیخ علىّ بن سهل اسفهانى ) نوشت : از پیرت - عبداللّه محمدبن یوسف البناء - بپرس : بر كار او چه چیز غالب است . على بن سهل پرسید و عبداللّه پاسخ داد: خدا.
سخن عارفان و پارسایان
از سخنان سمنون محب : آغاز پیوند بنده به خدا، دورى اوست از نفسش ‍ و آغاز دورى بنده از خدا، پیوستن اوست به نفسش .
شعر فارسى
از بابا نصیبى :
دامان خرابات نشینان همه پاكست
تردامنى ماست كه تا دامن خاكست
شعر فارسى
از نظیرى (وفات 1021ه‍):
گرد سر مى گردم امشب شمع این كاشانه را
تا بیاموزم طریق سوختن پروانه را
شعر فارسى
نزارى گیلانى :
مردم از محرومى و شادم كه نومید از تو ساخت
تلخى جان كندنم امیدواران شما
شعر فارسى
صبرى :
به گرد خاطرم اى خوشدلى ! چه مى گذرى ؟
كدام روز، مرا با تو آشنایى بود؟
شعر فارسى
از سنایى
اى اهل شوق ! وقت گریبان دریدنست
دست مرا به سوى گریبان كه مى برد؟
شعر فارسى
از مولانا شرف بافتى :
قطع امید من كند، دم به دم از وصال خود
تانكنم دل حزین شاد به انتظار هم
شعر فارسى
اعماد فقیه (وفات 773ه‍):
بر خاطرم غبارى ، ننشیند از جفایش
آیینه محبت ، زنگار بر نتابد
شعر فارسى
از گلخنى :
اى مردگان ! زخاك یكى سر به در كنید!
بر حال زنده بتر از خود نظر كنید!
شعر فارسى
از حزنى :
حزنى ! این عشقست ، نه افسانه ، چندین شكوفه چیست ؟
لب به دندان گیر و دندان بر جگر نه ! باك نیست
شعر فارسى
از خان میرزا:
بى درد دل ، حیات چو ذوقى نمى دهد
آسودگان ، به عمر خود آیا چه دیده اند؟
شعر فارسى
از حسن دهلوى (650- 738):
حسن ! دعاى تو گر مستجاب نیست ، مرنج !
ترا زبان دگر و دل دگر، دعا چه كند؟
شعر فارسى
از شریف :
نصیم گشت چندان تلخكامى بعد هر كامى
كه ممنونم زگردون ، گر به كام من نمى گردد.
از بابا نصیبى :
شب ها تو خفته ، من به دعا، كز تو دور باد!
آه كسان ، كه بهر تو در خون نشته اند.
شعر فارسى
از بابا نصیبى :
زنده در عشق چسان بود نصیبى ! مجنون ؟
عشق ، آن روز مگر اینهمه دشوار نبود؟
شعر فارسى
از بابا نصیبى :
عالمى كشته شد و چشم تو از ناز همان
صد قیامت شد و حسن تو در آغاز هنوز
شعر فارسى
از شبلى :
تلخ باشد زهر مرگ ، اما به شیرینى هنوز
مى تواند تلخى هجران زكام من برد
شعر فارسى
از نشناس
ز شورانگیز خالى گشته حاصل دانه اشكم
كه مرغ وصل (یكدم )، گرد دام من نمى گردد
چنان زهر فراقى ریختى در ساغر جانم
كه مرگ از تلخى آن ، گرد جان من نمى گردد
غم زمانه خورم ؟ یا فراق یار كشم ؟
به طاقتى كه ندارم ، كدام بار كشم ؟
عشق تو از سوخت كه رسوا شدم
ورنه كس از من نبود عاقبت اندیش تر
بگذشت بهار و وانشد دل
این غنچه مگر شگفتنى نیست ؟
شعر فارسى
از سعدى :
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم كه نجشوم
ساكنان سر كوى تو نباشد بهوش
كان زمینى ست كه از وى همه مجنون خیزد
شعر فارسى
از اهلى شیرازى (وفات 942ه‍):
به عاشقان جگر چاك چون رسى ؟
به یك دو چاك كه در جیب پیرهن كردى
و نیز از اهلى :
بجز هلاك خودش آرزو نباشد هیچ
كسى كه یافت چو پروانه ذوق جانبازى .
شعر فارسى
از مجیر (بیاقانى - وفات 583):
به غمم شاد شوى مى دانم
غم دل با تو از آن مى گویم .
شعر فارسى
از شكیبى :
شب هاى هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانى خود، این گمان نبود.
و نیز از شكیبى
اى غایب از دو دیده ! چنان در دل منى
كز لب گشودنت به من آواز مى رسد
شعر فارسى
از حسن (دهلوى ):
یك سر مو دلت سفید نگشت
هیچ مو در تنت سیاه نماند
اى حسن ! توبه آن گهى كردى
كه تو را قوّت گناه نماند
شعر فارسى
از صبرى :
چون دل به شكوه لب بگشاید بگو كه : من
شرمنده از كدام وفاى تو سازمش ؟
سخن عارفان و پارسایان
از سخنان ابوسهل صعلوكى است كه گفت : كسى كه پیش از هنگام ، صدرنشینى كند، به خوارى خویش برخاسته است . و نیز از سخنان اوست كه : آن كه آرزوى مقامى كند، كه دیگران به رنج به دست آورده اند، به حقوق آنان تعدّى كرده است .
سخن عارفان و پارسایان
یكى از بزرگان صوفیه گفته است : تصوّف همچون سرسام است كه با هذیان آغاز مى شود و به آرامش پایان مى یابد. و چون در صوفى نفوذ كند، لال شود.
سخن عارفان و پارسایان
شیخ مجدالدّین بغدادى گفته است ، پیامبر (ص ) را در خواب دیدم ، و او را گفتم : درباره ابن سینا چه مى گویى ؟ و او گفت : مردى بود، كه اگر اراده مى كرد، بى وسیله من ، به خدا مى رسید. او را این گونه با دستم باز داشتم و به آتش افتاد.
شعر فارسى
گر كسب كمال مى كنى ، مى گذرد
ور فكر محال مى كنى ، مى گذرد
دنیا، همه سر به سر خیالست ، خیال !
هر نوع خیال مى كنى ، مى گذرد
شعر فارسى
از گلخنى :
هر چند شب آزرده تر از كوى توایم
پیش از همه كس روز دگر، سوى توایم
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف ، از فرایادهاى سفر حجاز:
جان به بوسى مى خرد آن شهریار
مژده اى عشّاق ! آسان گشت كار
ابذلوا ارواحكم یا عاشقین !
ان تكونوا فى هوانا صادقین
در جوانى ، كن نثار دوست ، جان
رو (عوان بین ذالك ) را بخوان
پیر چون گشتى ، گرانجانى مكن !
گوسفند پیر، قربانى مكن !
هر كه در اوّل نسازد جان نثار
جان دهد آخر به درد انتظار
شعر فارسى
از سلمان ساوه اى (وفات - 778 ه‍):
از بسكه شكستم و ببستم توبه
فریاد همى كند ز دستم توبه
دیروز به توبه اى شكستم ساغر
امروز، به ساغرى شكستم توبه
شعر فارسى
از شیخ نصیر توسى (597 - 672 ه‍)
از هر چه نه از بهر تو، كردم توبه
ور بى تو غمى خورم ، از آن غم توبه !
وان نیز كه بعد از این براى تو كنم
گر بهتر از آن توان ، از آن هم توبه !
شعر فارسى
از حسن دهلوى :
دارم دلكى غمین ، بیامرز! و پمرس !
صد واقعه در كمین ، بیامرز! و مپرس !
شرمنده شوم ، اگر بپرسى عملم
اى اكرم اكرمین ! بیامرز! و مپرس !
شعر فارسى
از شیخ ابو سعید ابو الخیر:
در راه یگانگى ، نه كفرست و نه دین
یك گام زخود برون نه ! و راه ببین !
اى جان جهان ! تو راه اسلام گزین !
با مار سیه نشین ! و با خود منشین !
شعر فارسى
از مثنوى معنوى :
من نگویم زین طریق آمد مراد
مى تپم ، تا از كجا خواهد گشاد؟
سر بریده مرغ ، هر سو مى تپد
تا كدامین سو دهد جان از جسد؟
مردنت اندر ریاضت زندگى ست
رنج این تن ، روح را پایندگى ست
هان ! ریاضت را به جان شو مشترى
چون سپردى تن به خدمت ، جان برى
هر گرانى را كسل خود از تنست
جان ز خفّت دان ! كه در پرّیدنست
شعر فارسى
نیز از مثنوى ست :
من ز دیگى ، لقمه اى نندوختم
كف سیه كردم ، دهان را سوختم
یوسفم در حبس تو، اى شه نشان !
هین ! زدستان زمانم وارهان !
زارى یوسف شنو! اى شهریار!
یا بر آن یعقوب بیدل و رحم آر!
ناله از اخوان كنم ؟ یا از زبان ؟
دور افتادم چو آدم از جنان
اى عزیز مصر در پیمان درست !
یوسف مظلوم ، در زندان تست
در خلاص او یكى خوابى ببین !
زود فاللّه یحبّ المحسنین
جان شو و از راه جان ، جان را شناس !
یار بینش شو! نه فرزند قیاس
مزد مزدوران نمى ماند به كار
كان عرض ، وین جوهرست و پایدار
سرّ غیب آنگه سزد آموختن
كاو زگفتن لب تواند دوختن
جوش نطق از دل ، نشان دوستى ست
بستگىّ نطق ، از بى الفتى ست
دل كه دلبر دید، كى ماند ترش ؟!
بلبلى گل دید، كى ماند خمش ؟
لوح محفوظست پیشانىّ یار
راز كونینت نماید آشكار
پنچ وقت اندر نمازت رهنمون
عاشقون هم فى صلوة دائمون
نه ز پنج آرام گیرد آن خمار
كه در آن سرهاست ، نه پانصد هزار
نیست (زرغبّا) میان عاشقان
سخت مستسقى ست جان عاشقان
در دل عاشق ، بجز معشوق نیست
در میانشان فارق و مفروق نیست


  نویسنده : mona99 mona99 ? تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1388 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , mona99.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com