تبلیغات
mona99
 

 

 

mona99


 

زمخشرى درباره این سخن پروردگار كه مى فرماید: (ان كید كن عظیم ) (همانا كه مكر شما زنان عظیم و بزرگ است - سوره 12 - آیه 28) گوید: مكر زنان را بزرگ مى شمارد - هر چند كه مردان نیز مكر مى وزند. اما نیرنگ زنان ، لطیف ترینست و حیله شان نافذترین و مكر خویش را با نرمى همراه كنند. سپس گوید: زنان را بزرگ مى شمارد - هر چند كه مردان نیز مكر مى ورزند.- اما نیرنگ زنان ، لطیف تر ینست و حیله شان نافذترین و مكر خویش را باز نرمى همراه كنند. سپس گوید: زنان كوتاه قد، از دیگرانشان زیرك ترند.
دانشمندى گفت : از زنان بیشتر مى ترسم ؛ تا از شیطان . زیرا كه ، پروردگار مى فرماید:
(ان كید الشیطان كان ضعیفا) (یعنى مكر شیطان ضیعف است - سوره 4 - آیه 76) و نیز درباره زنان گوید: (ان كید كن عظیم )
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
اگر گفته شود كه : از تركیب حروف الفبا، چند كلمه دو حرفى - چه با معنى و چه بى معنى - بدون تكرار حرفى در كلمه به دست مى آید؟ پاسخ ، حاصل ضرب شمار
(27) در شماره (28) است . و اگر گفته شود كه چند كلمه سه حرفى ، بدون تكرار حرفى در كلمه ، بدست مى آید باید شمار (28) را در شمار (27) ضرب كرد و حاصل ضرب را در (26) ضرب كرد. كه مى شود 19656 و اگر از چهار حرفى پرسیده شود، باید این مقدار را در عدد (25) ضرب كرد و در مورد كلمات پنج حرفى و بیشتر، به همین گونه .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف

اگر گفته شود كه : از تركیب حروف الفبا، چند كلمه دو حرفى - چه با معنى و چه بى معنى - بدون تكرار حرفى در كلمه به دست مى آید؟ پاسخ ، حاصل ضرب شمار (27) در شماره (28) است . و اگر گفته شود كه چند كلمه سه حرفى ، بدون تكرار حرفى در كلمه ، بدست مى آید باید شمار (28) را در شمار (27) ضرب كرد و حاصل ضرب را در (26) ضرب كرد. كه مى شود 19656 و اگر از چهار حرفى پرسیده شود، باید این مقدار را در عدد (25) ضرب كرد و در مورد كلمات پنج حرفى و بیشتر، به همین گونه .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
بسا كه بخواهند مساحت جسم هایى را كه محاسبه مساحت آنها دشوار است به دست آورند. همانند: فیل و شتر. در این حالت ، جسم را در حوض مربعى قرار مى دهند. و مقدار آب را اندازه مى گیرند. سپس ، جسم را آب را اندازه مى گیرند. سپس ، جسم را از آب بیرون مى آورند، بار دیگر آب را اندازه مى گیرند. مساحت آب كم شده ، مساحت تقریبى جسم است .
سخن عارفان و پارسایان
یحى معاذ بارها مى گفت : اى عالمان ! كاخ ‌هاى شما قیصرى است و خانه هایتان خسروى و مركب هایتان قارونى و ظرف هایتان فرعونى و خویهایتان نمرودى و سفرهایتان جاهلى و مذهبهایتان پادشاهى . پس راه و روش محمدى كو؟
مؤلف به مناسبت ، گفته سنایى را یاد مى كند:
دین فروشى كنى ، كه تا سازى
بارگى نقره خنك و زرین زرگند
گویى از بهر حرمت علمست
اینهمه طمطراق و خنگ و سمند
علم ازین ترهات مستغنى ست
تو برو در بروت خویش بخند
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفته است :
روزهایى بر ما گذشت كه شیرین تر و گواراتر از آن نبوده است . آن روزها گذشتند، از پس آنها چیزى جز آرزویشان باز نماند.
سخن عارفان و پارسایان
گنبد شافعى ، گنبد عظیمى است با فضاى وسیع و امسال كه سال 992 هجریست به زیارت آن رفتم . در بالاى میل قبّه ، زورقى از آهن نصب شده است . شاعرى به هنگام دیدار آن قبه و دیدن آن میل و زورق سروده است :
گنبد سرور من كه (چنین ) بلندى گرفته است ، اگر در زیر آن ، دریاهایى وجود نداشت بالاى آن ، كشتى قرار نمى گرفت .
ترجمه اشعار عربى
شافعى سروده است :
فرمانروایى كردند و در حكومتشان چنان فزونى خواستند كه به زودى نشانه اى از حكومت باقى نخواهد ماند. اگر دادگرى مى كردند، بر آنان نیز دادگرى مى رفت . اما، سركشى كردند و روزگار نیز با غم و رنج بر آنان سركشى كرد. اینك ! زبان حالشان كه بر آنان مى خواند: این ، سزاى آن . و بر روزگار، نكوهشى نیست .
شعر فارسى
ابوسعید ابوالخیر گوید:
دل ، جز ره عشق تو نپوید هرگز
جز محنت و درد تو نجوید هرگز
صحراى دلم عشق تو شورستان كرد
تا مهر كسى دگر نروید هرگز
شعر فارسى
گفته اند، كه : در پیشگاه امام رضا(ع ) سخن از (عرفه ) و (مشعر) رفت و آن حضرت فرمود، هیچكس در این كوه ها نمى ایستد، جز این كه دعاى او پذیرفته مى شود. اما، مؤمنان دعاى آخرتشان پذیرفته مى شود و كافران ، دعاى دنیاشان .
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
از ابن مبارك پرسیدند كه : تا كى مى نویسى ؟ و او گفت : ممكن است كه كلمه اى را كه به حالم سودمند باشد، ننوشته باشم و به قلمم آید.
گزیده اى از كتابها و تاءلیفات
ابن جوزى در كتاب (صفوة الصّفا) در گزارش رویدادهاى سال 645 هجرى گفته است كه : در این سال ، در بصره ، طاعونى روى آورد كه همگان را كشت و مدت آن ، چهار روز بود. در روز نخست هفتاد هزار كس را كشت . در روز دوم ، هفتاد هزار و یك تن را و در روز سوم ، هفتاد هزار و سه تن را و در روز چهارم ، همگان مرده بودند، جز تنى چند.
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
عبدالله گفت : (روزى ) پیامبر خدا(ص ) مربعى ترسیم كرد و در میان آن ، خطى كشید كه تا بیرون آن مربع آمد، و در كنار آن خط، خطهاى كوچك دیگرى كشید. و گفت : آیا مى دانید كه این ، چیست ؟ گفتیم : پروردگار و پیامبرش بهتر دانند. گفت خط میانه ، آدمى ست و خطهاى پیرامون مربع ، مرگ اند، كه او را در میان گرفته اند و این خطهاى كوچك ، ناخوشى هایى هستند كه پیرامون اویند، و او را آسیب مى رسانند. و اگر این یكى از خطا كند، آن دیگرى به او گزند مى رساند. و آن خط بیرون از مربع ، آرزوى آدمى ست .
شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار
ابن اثیر،- مجدالدین ابو السعادت - صاحب (جامع الاصول ) و (النهایه در حدیث ) از بزرگانى بود كه در نزد پادشاهان منزلت فراوان داشت . و سرپرستى كارهاى مهمى با او بود. تا كه بیمار شد و دست و پایش از كار باز ماند. و خانه نشین شد و كارهاى خود را ترك گفت و از آمیزش با مردم دورى جست . اما بزرگان همچنان به خانه اش آمد و شد داشتند و برخى از پزشكان نیز به دیدنش مى رفتند و عهده دار بهبود او بودند. تا این كه پزشكى به دیدنش آمد و به بهبودى نزدیك شد. ابن اثیر او را مبلغى زر داد و گفت به راه خویش برو! اما دوستان و یارانش او را به نكوهش گرفتند و گفتند: نمى گذارى تا تندرست شوى . ابن اثیر گفت : هنگامى كه تندرستى خویش بازیابم ، به كارم فرا خوانند، و به ناچار، بپذیریم . لیكن ، تا بدین حالتم ، شایسته آن كارها نیستم . و از این رو، اوقات من صرف كامل كردن خودم و مطالعه كتاب مى شود. و در كارهایى وارد نمى شوم كه انگیزه خوشنودى آنانست . اما ناخوشنودى پروردگار را در پى دارد. و روزى نیز به ناچار مى رسد. پس ، رهایى از آن كارها را برگزید تا به دانش آموختن بپردازد، و به سبب دورى از منصب ها، در آن مدت ، كتاب (جامع الاصول ) و (النهایه ) و چیزهاى دیگر را تاءلیف كرد.
تفسیر آیاتى از قرآن كریم
در (تفسیر نیشابورى ) درباره این كلام وحى در سوره (جاثیه ) كه فرماید:(و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جمیعامنه ان فى ذالك لایات لقوم یتفكرون ) (یعنى و تمامى آن چه كه در آسمان ها و زمین است ، همه را مسخر شما ساخت . در این كارها، براى مردم با فكرت ، آیات قدرت خدا كاملا پدیدار است - سوره 45-آیه 13) آمده است كه :(ابو یعقوب نهرجورى ) گفت : خدا، جهان هستى و آنچه در اوست را مسخر تو قرار داد، تا هیچ چیز تو را تسخیر نكند و مسخر كسى باشى كه جهان را تو كرد.پس ، كسى كه در عالم هستى ، چیزى را مالك شد، و زیبایى دنیا او را گرفتار خویش ساخت ، نعمت خدا را انكار كرد و نعمت هاى او را ناسپاس مى شود. در حالى كه خدا او را آزاد آفریده است تا بنده او باشد. اما او بنده هر چیز دیگر شده ، به بندگى خدا نمى پردازد.
حكایات پیامبران الهى ، معصومین (ع )
از امام صادق (ع ) نقل شده ، كه بینوایى به نزد پیامبر آمد. و مرد ثروتمندى در حضور رسول (ص ) بود. مالدار، جامعه خویش از بینوا در كشید. پیامبر (ص ) گفت : چه چیز تو را بر آن داشت ؟ آیا ترسیدى كه بینوایى او، ترا نیز در گیرد؟ یا بى نیازى تو به او بچسبد؟ ثروتمند گفت : چون چنین فرمودى ؛ چون چنین فرمودى ؛ نیمى از دارایى من از آن او باشد. آنگاه پیامبر به مرد بینوا گفت : آیا از او مى پذیرى ؟ و تهیدست گفت : نه : گفت چرا؟ گفت از آن مى ترسم ، كه چنان شوم كه او شده است .
حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
گفته اند كه : در كوهى از لبنان ، زاهدى ، دور از مردم ، در غارى مى زیست . روزها روزه مى داشت و هر شب براى او گرده نانى مى رسید؛ كه نیمى از آن را به هنگام گشودن روزه مى خورد و نیم دیگر را به هنگام سحر. و این حال ، روزگارى دراز پایید، و مرد از كوه به زیر نیامد، تا این كه چنین شد، كه در شبى از شب ها، نان از او برگرفته شد و گرسنگى شدت یافت و خواب از چشم زاهد رفت . پس نماز گزارد و آن شب را در امید خوردنى ، بیدار ماند، تا گرسنگى بدان دفع كند. اما غذایى نرسید.
در پایین آن كوه ، روستایى بود كه ساكنان آن ، بر دین عیسى بودند و هنگامى كه بامدادان زاهد به نزد آنان رفت و خوردنى خواست ، پیرمردى از آنان ، دو گرده نان جوین او را داد. زاهد دو گرده نان را گرفت و به بسوى كوه روانه شد. و در خانه آن پیرمرد، سگى بود لاغر و به بیمارى گرى دردمند. كه به زاهد در آویخت و بر او بانگ كرد و به دامن جامه او آویزان شد.
مرد زاهد، یكى از آن دو نان را به سگ داد، تا از او دست بردارد. سگ نان را خورد و بار دیگر به زاهد در آویخت و عوعو كرد و زوزه كشید. زاهد نان دیگر را جلوى او انداخت . سگ نان را خورد و براى سومین بار به زاهد در آویخت و زوزه خود را بلندتر كرد و دامن جامه او را به دندان گرفت و پاره كرد.
زاهد گفت : سبحان الله ! من ، سگى از تو بى حیاتر ندیده ام . صاحب تو دو نان بیشتر به من نداده است ، و تو هر دو را از من گرفته اى . این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست ؟
آنگاه پروردگار، سگ را به سخن آورد. و گفت : من بى حیا نیستم . در خانه این مسیحى پرورده شدم . گوسفندانش را نگهبانى مى كنم ، خانه اش را پاس مى دارم . و به لقمه نانى یا پاره استخوانى كه به من مى دهد؛ بسنده مى كنم ، و چه بسیار كه مرا از یاد مى برند و روزها گرسنه مى مانم . گاه ، او، براى خود نیز چیزى نمى یابد. با این همه ، خانه اش را رها نمى كنم . از آن گاه كه خود را شناخته ام ، به در خانه بى گانه اى نرفته ام . و شیوه من ، همواره این بوده است ، كه اگر غذایى یافته ام ، شكر كرده ام و اگر نه ، شكیبا بوده ام . اما تو، همین كه یك شب گرده نانى از تو قطع شد، بردبار نبودى و چنان شد كه از در خانه روزى دهنده بندگان به خانه مردى مسیحى آمدى . از پروردگار خویش ، روى برتافتى و با دشمن ریاكارش در ساختى . حالا، بگو! كدام یك از ما بى حیاست ؟ من ؟ یا تو؟
زاهد همین كه چنین ، شنید، دست خویش به سر كوفت و بیهوش به زمین افتاد.
خر (ابو حسن بن جزاز) مرد و یكى از دوستانش به او نوشت :
خر ادیب مرد و به یاران گفتم : خر مرد و آن چه باید از دست برود، رفت .
آرى ! كسى كه به آبرومندى بمیرد، به راحتى مرده است . و خرى كه چون ادیب را جانشین داشته باشد، نمرده است .
و (ابن جزاز) در پاسخش نوشت :
چه بسیار مردم نادانى كه مرا مى بینند كه در طلب روزى روانم . مى گویند: مى بینم پیاده مى روى و هر پیاده اى ، در محنت مى افتد. مى گویم : خرم مرد، تو زنده و پایدار باشى !
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
بناهاى قسطنطنیه به روزگار ما - سال 992 هجرى - به گفته و نوشته یكى از معتمدان : محله هاى مسلمان نشین 2500 كوى . / مسجد محله 4494 در / مكتب خانه 1652 در / ساختمان هاى بلند: 50 بنا / خانگاه ها 150 در / زاویه هاى پیران و زاهدان 285 در / كاروانسراها 418 در / چشمه هایى كه بنا هم دارند 948 چشمه / وضوگاه ها 4985 در / نانوایى ها 395 در / آسیا 585 در / باراندازهاى بزرگ 12 در / گرمابه ها 874 در / كوى هاى نامسلمان نشین : كوى هاى یهودیان 285 كوى / كنیسه ها: 742 در / مناره ها - 55 شمار.
حكایاتى از عارفان وبزرگان علم و دین
چون هنگام مرگ شبلى فرا رسید. یكى از حاضران گفت : اى شیخ : بگو: لا اله الا الله .
شبلى خواند:
بى شك خانه اى كه تو ساكن آنى ، چراغ نمى خواهد.
ترجمه اشعار عربى
(ابن دقیق ) هنگام سفر، براى (اب نباته ) نوشت :
چه بسیار شب ها كه در اندیشه تو، شب تا به صبح راندیم . چشم به هم ننهادیم و آرام نگرفتیم و یاران ، در این كه چه چیزى شكوه آنان را ناچیز مى كرد و یا مایه آرام آنان بود، به اختلاف سخن گفتند. برخى گفتند: ساعتى رفع خستگى كردند و كسانى یاد تو را آرام بخش دانستند و این درست است .
ترجمه اشعار عربى
و ابن نباته در پاسخ گفت :
در پناه نگهدارى خدا، سفر بیابان را به پایان برسانى و به تندرستى بازگردى . اگر ممكن بود كه روى پلك هاى من گام نهى ، آنها را فرش راهت مى ساختم . اما، دورى تو، چشم هاى مرا مجروح ساخته است و تو جز راه درست نمى روى .
شعر فارسى
قاسمى گفته است :
میان مجلس رندان ، حدیث فردا نیست
بیار باده ! كه حال زمانه پیدا نیست
دگر زعقل ، حكایت به عاشقان منویس !
بارت عقل ، به دیوان عشق مجرى نیست
نگاه دار ادب در طریق عشق ! و مترس !
اگر چه دوست غیورست ، بى محابا نیست
اسیر لذت تن مانده اى ، و گرنه ترا
چه عیش هاست كه در ملك جان مهیا نیست
زطعن مردم بیگانه قاسمى چه ضرر؟
ترا كه از غم جانان زخویش پروا نیست
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
از (ابن اسیر) احوال مردى را پرسیدند كه چون قرآن بر او خوانند بیهوش شود گفت میان ما و او پیمان ! كه او بر دیوار بیشانند و تمامى قرآن از آغاز تا انجام را بر او فرو خوانند. اگر فرو افتد، چنانست كه او دعوى مى كنند.
ترجمه اشعار عربى
خدا پاداش نیك دهد كسى را كه گفت :
اگر بدانى كه چه مى گویم ، مرا معذور مى دارى و اگر بدانم چه مى گویى ، تو را سرزنش نمى كنم اما، نمى دانى كه چه مى گویم ، و مرا سرزنش مى كنى و من ، مى دانم كه نادان هستى و ترا معذور مى دارم .
حكایات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
در (حیاة الحیوان )، زیر كلمه (كبك ) آمده است كه : یكى از سران (كرد) بر سفره یكى از امیران ، مهمان شد و بر آن سفره ، دو كبك بریان نهاده بود. كرد، كبكها را نگریست و خندید. و چون امیر از سبب خنده اش پرسید، گفت : به روزگار جوانى بر سوداگرى ، راه زدم ، و چون خواستم كه او را بكشم ، زارى كرد. اما زارى او بى فایده بود مرد، چون مرا مصمم به كشتن خویش دید، به دو كبك كه در كوه بودند، روى آورد و گفت : بركشتن من ، گواه باشد! و اكنون كه این كبك ها را دیدم ، نادانى او به یادم آمد. امیر گفت : آن دو، شهادت خویش دادند و فرمان داد، تا گردنش ‍ زدند.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
مؤلف گوید:
اى ماه فروزان تاریك شبان ! كه خیالت در اندیشه منست . از آن هنگام كه از من دور شده اى ، اندوهم فزونى گرفته است . مپرس ! كه روزهاى دورى چه سان گذشت ؟ به خدا كه به بدترین احوال سپرى شد.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
و نیز از اوست :
اى نكوهشگر! تا چند نكوهشم گویى ؟ از نكوهش بس كن ! كه رنجى كه دارم ، برایم بس است آنگاه كه سراپا اشتیاقم ،جاى سرزنش نیست . دل من (محنت ) فراق دوستان را نچشیده است
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
مؤلف گوید: در سال 981 از قزوین به هرات براى پدرم نوشتم : تن من در (قزوین ) و جانم نزد هراتیانست . اینك ! تن من ، از نزدیكانش دورست و جانم به وطن خویش مقیم .
ترجمه اشعار عربى
قیراطى گفت :
هنگامى كه من در هجران او از حسرت مى گریستم ، نگریست . اما، جلاى گونه هاى او، شرح ماجرا را باز مى گفت .
شعر فارسى
از وحشى بافقى :
مى نماید، چند روزى شد، كه آزاریت هست
غالبا دل در كف چون خود ستمكاریت هست
در گلستانى نمى جنبى چو شاخ گل زجاى
مى توان دانست كاندر پاى دل ، خاریت هست
چاره خود كن ! اگر بیچاره سوزى همچو تست
واى بر جانت ! اگر مانند خودت یاریت هست
عشقبازان ، رازداران همند، از من بپوش !
همچون من بى عزتى ؟ یا مقداریت هست ؟
چونى ؟ از شاخ گلت رنگى و بویى مى رسد؟
یا به این خوش مى كنى خاطر، كه گلزاریت هست ؟
در طلسم دوستى ، كاندر تواش تاءثیر نیست
نسخه دارم ، اشارت كن ! اگر كاریت هست
بار حرمان برنتابید خاطر نازكدلان
عمر من ! بر جان وحشى نه ! اگر باریت
ترجمه اشعار عربى
(ابن وردى ) در توصیف گیسوان زنى كه به پاهایش مى رسده ، سروده است :
او در اندیشه كشتن منست . و خود را در قدم او انداخت .
ترجمه اشعار عربى
ابن الزین در وصف كور گفته است :
چشمان نابینا، عشق ورزید و فرو خفت . نگاهش به پاس شرم است كه نمى درخشت . نرگسان چشم او را به عیب منگرید! آنها را در باغ زیبائیش ، هنوز نشكفته اند.
ترجمه اشعار عربى
دیگرى در توصیف تبناكى كسى گفته است :
(هیچگاه ) بر نعمت دیگرى حسد نورزیدم . و همانا كه بر تب تو رشك دارم . براى او همین كافیست كه اندام تو را در آغوش گرفته است و دهانت را نیز بوسیده است .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
(ابن عنین ) بیمار شد و این دو بیت را به پادشاه نوشت :
به چشم آن بزرگى در من بنگر! كه تو را از هر نعمتى برخوردار ساخته است من ، همانند (الذى ) هستم كه نیازمند است به چیزى كه كم دارد. اكنون دعا و ثناى فراوان مرا غنیمت بشمار!)
پادشاه به دیدار او رفت و هزار دینار بخشید و گفت : تو (الذى ) هستى و این هم (صله ) و (عاید)
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
حكیمى گفته است : از بخشنده ، آن چه را كه به آسانى میسر است مى خواهید! چه ، به نظر او، كوچك آید.

  نویسنده : mona99 mona99 ? تاریخ : چهارشنبه 19 فروردین 1388 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , mona99.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com