تبلیغات
mona99
 

 

 

mona99


 

صفى حلى گوید:
از پیمان خود ملول نیستم و آن را دروغ نمى شمرم . بل ، با آن كه دور هستم ، نیرومند و امینم . مپندار! كه در برابر سنگدلى دورى ، نرم خواهم شد. بلكه اگر پرده نیز از میان برخیزد به یقین من نمى افزاید.
سخن مؤلف كتاب (نثر و نظم )
مؤلف به دوستى از آن خود در مشهد مقدس نگاشته است .
اى باد! اگر بر دیار یاران ، یعنى : توس رسیدى ، مردم آن سامان را از من بگوى : بهائى شما، هیچگاه به بوستان شما فرود نیامد، مگر این كه آن را به اشكش آبیارى كرد.
و مؤلف ، به یكى از یارانش در نجف اشرف نگاشته است :
اى باد! هرگاه به سرزمین نجف رسیدى ، از جانب من خاك آن را ببوس ! و توقف كن ! و خبر مرا براى عربانى كه آنجا فرود آمده اند باز گوى ! و بگذر!


ترجمه اشعار عربى
صفى حلى گوید:
گویند: عقیق ، سحر را بى اثر مى كند. چه ، راز حقیقى را بر آن حك كرده اند. اما تو با آن كه عقیق بر دهان خویش دارى ، چشمانت جادوگرى مى كنند.
از صفى حلى است آنگاه كه به مدینه وارد مى شود - كه درود خدا بر ساكنان آن باد.-: این گنبد سرور من است كه منتهاى آرزویم است . اینك ! محمل بدارید! تا سم شتر خویش را ببوسم .
سخن مؤلف كتاب (نثر و نظم )
براى پدرم كه - خاك او پاك باد! - به هرات به سال 989 نگاشتم :
اى مقیمان هرات ! این جدایى بس نیست ؟ بس است به حق رسول (ص ). باز گردید! كه سرزمین صبر من خشك شد. و پس از دورى ، اشك چشم من همواره جاریست . اندیشه شما را در دل دارم و دلم در نهایت اندوه است . اگر باد صبا از سوى شما بوزد، به او خوش آمد مى گوییم و پیام مى دهیم كه : دل سرگشته ما در بند شماست . و دورى شما، روح ما را اسیر خود داشته است . و دل من ، هیچگاه از صاحب
(خال ) خالى نیست . چمنزار دوست ، چه خوش سرزمین است ! كه آهوى آن ، آتش درخت (غضا) را در پهلوهاى من برافروخت . هیچگاه روز فراق شما را از یاد نخواهم برد. روزى كه اشكم جارى و دلم دردمند بود. و بردبارى ، هیچگاه خاطره آن روز اشك آلود را از یاد من نخواهد برد.
سخن مؤلف كتاب (نثر و نظم )
مؤلف گوید:
هر جنبنده اى كه بر روى زمین است ، مرگ را ناخوش مى دارد. و اگر به چشم خرد بیگرد، راحتى بزرگ در مرگ است .
مؤلف ، هنگامى كه به زیارت خانه خدا رفته و شاهد مراسم حج بوده است ، سروده :
اى آنان كه به مكه آمده اید! این منم ! كه مهمانم و این است زمزم و اینست منى و اینست (مسجد) خیف . چه بسیار كه چشمم را مالیدم تا به یقین بدانم كه آنچه مى بینم به خوابست ؟ یا به بیدارى ؟
سخن مؤلف كتاب (نثر و نظم )
(مؤلف گوید) هنگامى كه در جایى میان آمد(یعنى دیار بكر) و حلب اقامت داشتم ، صبحگاهى هوا دگرگون شد و بادهاى تند مى ورزید ،گفتم :
روح بخشى ،اى نسیم صبحدم !
گوئیا مى آیى از ملك عجم
تازه گردید از تو داغ اشتیاق
مى رسى گویا ز اقلیم عراق !
مرده صد ساله یا بد از تو جان
تو مگر كردى گذر از اصفهان ؟!
ترجمه اشعار عربى
شبلى سروده است : اى دوست ! اگر اندوه جان ها، به دیر بیانجامد - آنچنان كه مى بینیم ، اندك آن هم كشنده است . اى ساقى جمع ! مرا از یاد نبر و اى خنیاگرى پس پرده ! خنیاگرى كن ! همانا كه مى بینم كه با آن چه كه سرور و شادمانى نام دارد، در گذشته چه كرده اند.
سخن عارفان و پارسایان
صاحب حالى گفته است : یوسف ، از آن رو، پیراهن خود را از مصر به كنعان به نزد پدرش فرستاد، كه غم او با(پیراهن ) آغاز شده بود، و همین كه چشمش به پیراهن خون آلود افتاد به سختى غمگین شد و یوسف خواست ، تا(پیراهن )، انگیزه شادى وى شود.
حكایات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
حسن بن سهل به ماءمؤ ن گفت : در لذات دنیا نگریستم و همه آنها را اندوهبار دیدم ، جز هفت چیز را: نان گندم و گوشت گوسفند و آب سرد و جامه پربها و بوى خوش و بستر خواب و نگریستن به هر چیز زیبا. ماءمون گفت : پس سخن گفتن با مردان چه ؟ گفت : آرى . آن نخسین آن هاست .
شعر فارسى
از (امیر) خسرو(651 - 725 هجرى )
خبرم مپرس از من ! چو مقابل من آیى
كه چو در رخ تو بینم ، زخودم خبر نباشد
مردمان در من و بیهوشى من حیرانند
من در آن كس كه تو را بیند و حیران نشود
ساكنان سر كوى تو نباشد بهوش
این زمینى است كه از وى همه مجنون خیزد
دى كه رسوا شده اى دیده و گفتى : این كیست ؟
دامن آلوده به خون ، خسروتر دامن بود.
قامت راست چو تیرست ، عجایب تیرى !
كه زمن دور و مرا در دل و جان گذرد.
شعر (رضى ) كه - رحمت خدابر او باد!- به این معنى نزدیك است : تیرانداز، در (ذى سلم )، و تیر در عراق به نشانه خورد، و نشانه را چه دور برگزیده اى !
ترجمه اشعار عربى
دیگرى گفته است :
سپید رویان پرندین جامه اى كه اندیشه شك آلودى ندارند، همچون آهوان مكه ، شكارشان روا نیست . به نرمى سخن ، نابكار شمرده آیند. اما اسلام ، از هر لغزشى ، بازشان مى دارد.
ترجمه اشعار عربى
تهامى گفت :
او، همچون ماه است ، اما، همیشه پنهانست . هر چند كه پنهان بودن ماه ، دو شبى بیش نیست . او، هلالى ست كه همه هلال ها را در پرتو خویش ‍ گرفته است . زیرا كه هر چیز ارزشمندى به دشوارى به دست مى آید. شمشیر نگاه او همیشه در نیام است و شمشیرى را ندیده ام كه در نیام بدرخشد اگر نزدیك آید، شب كوتاه مى شود، زیرا كه او پگاهست و با نزدیك شدن آن ، شب كوتاه مى شود .
هنگامى كه شتر ابقلم ، سفر را بار بسته بود، با بیتابى به او گفتم : این دورى را هر چه توانى ، شكیبا باش ! زیرا كه من ، روزگار جوانى را در بلند پروازى ها و حاصل ها در خواهم باخت . آیا این ، زیانكارى نیست ، كه شب ها، بى هیچ بهره مى گذرد و زندگى به شمار مى آیند؟
شعر فارسى
از وحشى (وفات 991ه‍):
مریض عشق اگر صد بود، علاج یكیست
مرض یكى و طبیعت یكى ، مزاح یكیست
تمام ، طالب وصلیم و وصل مى طلبیم
اگر یكیم و اگر صد،كه احتیاج یكیست
بجز فساد مجو حشى از طبیعت دهر!
كه وضع عنصر و تاءلیف و امتزاج یكیست (2)
شد وقت آن دیگر كه من ، ترك شكیبایى كنم
ناموس را یك سو نهم ، بنیاد رسوایى كنم
چندان بكوشم در وفا،كز من نیوشد راز خود
هم محرم مجلس شوم ، هم باده پیمانى كنم
توخته و من هر شبى در خلوت جان آرمت
دل را نگهبانى دهم ، خاطر تماشایى كنم (3)
شعر فارسى
از نشناس
یك جو غم ایام نداریم و خوشیم
گه چاشت ، گهى شام نداریم و خوشیم
چون پخته به ما مى رسد از عالم غیبت
از كس طمع خام نداریم و خوشیم
ترجمه اشعار عربى
فاضل و محقق (ابو السعود) مفسر و مفتى قسطنطنیه چنین سروده است :
آیا پس از (سلیمى ) آرزویى ، و جز اشتیاق به او سوزش دل و عشقى هست ؟ پس از كوى او، پناهى و جمعیتى هست ؟ و جز در سایه او، به جاى دیگرى مى توان پناه برد؟ هرگز مبادا كه جز به عزم كوى او عنان مركب بگردانم یا (جز به دیدن او) كمر ببندم . او پایان آرزوى منست .اگر دسترسى به وى نباشد. همه آرزوهاى دنیا بر من حرام باد! همه نقش هاى جاه را از لوح خاطرم زدوده ام . آشكار است كه نقاشى پیش از این ، نقشى بدین سان نكشیده است . به آسیب و ذلت روزگار، خو گرفته ام . اى گرامى داشت روزگار! ترا سلام باد! الا! تا كى بار غنج و غرور او را بر دوش ‍ كشم ؟! آیا هنگام آرامشم فرا نرسیده است ؟ روزگار جامه حسن را بر بالاى او نیكو دوخته است . چنان كه دیباى پربها در پیش او ژنده اى است به روزگار پیرى ، از من دورى گزیده است اینك ! كه موهاى سپیدم فزونى گرفته است . پیشگامان ناتوانى بد توان من حمله آورده اند و در میدان مزاج من ، گرد سیاه بر انگیخته شده است . اكنون ، دیگر او در برج زیبایى نشسته است . من هم دیگر در روزگار بى پروایى جوانى نیستم . همه پیوندهاى میان من و او گسسته شده است و هیچ پیوند نسبتى در میان ما نیست دیگر ماده شتر جوان عزم من ، براى رسیدنش سست شده ، و دوش ‍ و كوهانى برایش نمانده است . سر گذشت دل من و او، از انگاه ، كه ركاب استوار كرده است و خانه و خرگاه را به ویرانى كشانده ، داستان آن كسى ست كه به دیار گمنامى كشانده شده و تنها، به او اشتیاق دارد و قطرات اشكش همچون پرندگان از پیش صیاد گریخته ، در پروازند. (اشتیاق من )، همچون اشتیاق ماده شتریست كه با شیدایى سیر مى كند و آنگاه كه مى رسد، جز ناله و تیغ خار بهره اى ندارد. شبهاى شادمانى گذشت و سپرى شد و هر روزگارى را نقطه پایانى ست . به چه تندى گذشت و دور شد. و اى كاش درنگ مى كرد! اما درنگ ندارد. روزگاران شادى به ساعتى مى گذرند و روزى كه به ملال بگذرد همچون سالى ست . خوشا به اندوه ! كه چه سان زندگى مرا مى كشاند. گر چه غم ها همچون تیراند. مرا كه با همنشینانم همدمى ها بود، اینك ! در وادى سرگردانى مى گردم . بسى شادمانى هاست كه مایه دلتنگى هاست . و بسى سخن هاست كه اندوه مى انگیزد. من كه هیچگاه ، حق احسان را از یاد نبرده ام ، هیچگاه بدى ها را نیز از یاد نخواهم برد. گر چه مردم روزگار، به این فراموشى خو گرفته اند و هر گروهى كه پس گروه دیگر بیاید، شیوه پیشین را دنبال مى كند اینك ! فروغ معرفت و هدایت از گرمى افتاده است و لهیب آتش ‍ گمراهى زبانه مى كشد. (پیش از این ) سریر دانش ، كاخ پیراسته اى بود، كه در بزرگى ، به همسرى با هفت گنبد افلاك مى ایستاد. چنان استوار و بلند بود. كه زاغ را طاقت پرواز پیرامون آن نبود و چنان فراشته بود،كه امید دست یابى بدان نبود، از برج هاى آن ، نور هدایت مى تابید، همانند برقى كه از میان ابرها مى تابد. كوه هاى بلند، به دنبالش دامن مى كشیدند، تخت هاى پادشاهان ، با ستون ها به سویش مى حرامیدند.اما، اكنون ! اهل دانش ، به سوى خوارى ، رانده شده اند همچون اسیرى كه همواره آماج ستم است روزگار با مردم چنین مى كند و بر سر آنان كجى و راستى را با هم قرار مى دهد هر قیل و قالى ، زمزمه دانش و حكمت نیست به همان سان كه هر آهنى شمشیر نیست روزگار گزرانهاى دارد كه بر هر جوانى مى گذرد نعمت و تنگى سلامتى و بیمارى و آن كه در این دنیاست به آن امیدى نبسته است بر او نگوهشى نیست براى تو جستجو كرده ام كه دنیا چیست ؟ و گالایش كدام است ؟ و این كه چیزى را كه دنیا مى پذیرد خردوریز شكسته اى پیش نیست در دنیا هر چیز به گونه مخالف خود در مى آید و مردم ، از این بیخبرند. نقص را چنان جامه كمال مى پوشد، كه گویى زنان پرده نشین عمامه گذارده اند. دنیا را رها كن ! دنیا و آن چه اوست ، بر اهل آن گوارا باد! و تو، آرزویى بر آن نداشته باش ! هنگامى كه خوان سالار ولگردان و فرومایگانند، بزرگان قوم گرسنه مى مانند. زیرا جایى كه وسیله و دستگیرى ندارد، از آنجا، به كامى نتوان رسید. و اگر تو هزار سال در پى آن بكوشى و او به قدر سر پستانى بر تو دست یابد. بر تو ناروا خواهد بود. چون بازگشتى ، تمامى كوشش پنهانى اشتیاق آمیز تو، نكوهش پذیرست . گیرم كه كلید همه كارهاى دنیا را به دست آورى و دنیا رام تو شد و تو پادشاه بزرگى شدى و از خوشى روزگار به شادى و شادكامى بر خوردار شدى . آیا پس از به آن به یقین ، طعمه مرگ نخواهى بود؟ پس : میان آدمیان و جاودانگى فاصله ست و مرگ پذیرى و انسان ، حتمى ست .تسلیم آدمى به سرنوشت سك حقیقت است و سرور و بنده هم نمى تواند از آن روى بگرداند. حتمى ست و خرد آن را مى پذیرد. و تو نیز اگر در پذیرش آن ستیزى دارى ، از دیگران بپرس ! از زمین ، احوال پادشاهانى را بپرس ! كه اكنون دیگر نیستند و بر فرق ستارگان جاى داشتند. از دور آمدگان ، بر دربارشان گرد مى آمدند و گوشه نشینان در گاهشان بر آستانه شان فراهم مى شدند. (اما) زمین ، بى آن كه كلامى بگوید، از رازهاى آنچه گذشته است ، ترا پاسخ مى دهد.
از این كه مرگ ، آنها را رگ زد و به نیستى شان كشاند و تیرهایى كه از كمینگاه به سویشان آمد،به نشانه خورد. در رفتن به نیستى ، راه گذشتگان پیمودند، و خانه و كاشانه شان ، از آنان تهى ماند. همه آنجا فرود آمدند، كه پیش از آن ، نمى شناختند و تا روز ستاخیز برنمى خیزند. رویدادهاى روزگار، آنان را به درد آورد و خشكیدند. و اینك ! در زیر طبقات خاك ، به خاك پیوسته اند.
اینست پایان گزیده من ، از آن اشعار، و آن ، نود و دو بیت است در نهایت خوبى و روانى
شعر فارسى
از شاعر ناشناس
گر قسمت ما از تو جفا افتاده ست
آن نیز هم از طالع ما افتاده ست
دارى لب و دندان و دهان شیرین
تلخى زبانت از كجا افتاده ست
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
ازمؤلف :
از بسكه زدم شیشه تقوا بر سنگ
وز بسكه به معصیت فرو بردم جنگ
اهل اسلام از مسلمانى من
صد ننگ كشیدند ز كفار فرنگ

  نویسنده : mona99 mona99 ? تاریخ : چهارشنبه 19 فروردین 1388 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , mona99.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com