تبلیغات
mona99
 

 

 

mona99


 

عقل جز وى ، عقل را بد نام كرد
كام دنیا مرد را ناكام كرد
چون ملایك گوى : لاعلم لنا
تا بگیرد دست تو علمتنا
دل زدانش ها بشستند این فریق
زان كه این دانش نداند این طریق
دانشى باید كه اصلش زان سرست
زان كه هر فرعى به اصلش رهبرست
پس ، چرا علمى بیاموزى به مرد
كش بباید سینه را زان پاك كرد؟
گر در این مكتب ندانى او هجى
همچو احمد پرى از نور حجى
گر نباشى نامدار اندر بلاد
گم نیى و الله اعلم بالعباد

حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
هرم بن حیان گفت : به نزد اویس قرنى رفتم . پس ، مرا گفت : براى چه اینجا آمدى ؟ گفتم : آمده ام تا با تو انس گیرم . اویس گفت : كسى را نمى شناسم كه خدایش را بشناسد و به دیگرى انس گیرد.
شعر فارسى
از شیخ عطار (537 - 627 هجرى )
گم شد از بغداد شبلى چندگاه
كس به سوى او كجا مى برد راه ؟
باز جستندش رهر موضع بسى
در مخنث خانه اى دیدش كسى
در میان آن گروه بى ادب
چشم تر بنشسته بود و خشك لب
سائلى گفت : اى بزرگ راز جوى ؟
این چه جاى تست ؟ آخر بازگوى !
گفت : این قومند چون تر دامنان
در ره دنیا نه مردان ، نه زنان
من چو ایشانم ، ولى در راه دین
نه زنم ، نه مرد در این ، آه ازین !
گم شدم در ناجوانمرى خویش
شرم مى دارم من از مردى خویش
هر كه جان خویش را آگاه كرد
ریش خود دستار خوان راه كرد
همچو مردان ، ذل خود كرد اختیار
كرد بر افتادگان عزت نثار
گر تو بیش آیى ز مورى در نظر
خویشتن را، از بتى باشى بتر
مدح و ذمت گر تفاوت مى كند
بتگرى باشى كه او بت مى كند
گر تو حق بنده اى ، بتگر، مباش !
ورتو مرد ایزدى ، آزر مباش !
نیست ممكن در میان خاص و عام
از مقام بندگى برتر مقام
بندگى كن ! بیش از این دعوا مجوى !
مرد حق شو! عزت از عزى مجوى !
چون تو را صد بت بود در زیر دلق
چون نمایى خویش را صوفى به خلق ؟
اى مخنث ! جامعه مردان مدار!
خویش را زین بیش سرگردان مدار
سخن عارفان و پارسایان
ابو ربیع زاهد، داوود طایى را گفت : مرا پندى ده ! گفت : از دنیا روزه گیر! و افطارت را براى آخرت بگذار و از مردم چنان بگریز! كه از شیر مى گریزى .
صاحب حالى گفته است : اكنون ، روزگار خاموشى ست و هنگام گوشه گیرى ، و باید با یاد خداوند همیشه جاوید بسر برد.
فضیل گفت : هر گاه كسى بر من بگذرد و مرا سلام نكند، من سپاسگزار اویم ، زیرا، سلام ، خود نوعى از منت است .
حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
ابو سلیمان دارانى گفت : ربیع بن خیثم بر در خانه اش نشسته بود، كه سنگى به صورتش خورد و آن را خون آلوده كرد. ربیع ، خون از چهره خود پاك مى كرد و گفت اى ربیع ! نیك پندى در كار تو شد... سپس بر خاست و به درون خانه رفت و بیرون نیامد، تا آنگاه كه جنازه اش بیرون آوردند.
سخن عارفان و پارسایان
عارفى گفت : با مردم كمتر آمیزش كن ! چه ، ندانى كه احوالت به رستاخیز، چگونه است . تا اگر گناهكار باشى ، شناسندگان تو كمتر باشد.
شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار
رباب - دختر امرى ء القیس - یكى از همسران امام حسین (ع ) بود و در نبرد كربلاء با او همراه بود و حضرت سكینه از او متولد شد. چون ، پس از رویداد كربلاء، به مدینه بازگشت . بزرگان قریش ، از وى خواستگارى كردند و او نپذیرفت ، و گفت : پس از پیامبر خدا، براى من همسرى نیست و همواره در جایى بى سر پناه مى زیست ، تا درگذشت .
شعر فارسى
ابن جوزى در (معراج ) گفته است .
راه زاندازه برون رفته اى
پى نتوان برد كه چون رفته اى
عقل در این واقعه حاشا كند
عشق نه حاشا، كه تماشا كند
حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
ابراهیم پسر ادهم بوستان بانى مى كرد. روزى مردى سپاهى به نزد او آمد و میوه خواست . اما ابراهیم از دادن آن خوددارى كرد. پس سپاهى با تازیانه به سرش نواخت . ابراهیم ، سرش را نزدیك تر آورد، و گفت سرى را كه همواره به نافرمانى خدا برداشته مى شده است ، بزن ! مرد سپاهى او را شناخت و به عذر خواهى در ایستاد آنگاه ، ابراهیم ، او را گفت : سرى را كه شایسته عذر خواستن بود، در بلخ رها كردم .
مردى (سهل ) (بن عبدالله شوشترى ؟) را گفت : خواهم كه در مصاحبت تو باشم . سهل گفت : چون یكى از ما دو تن بمیرد، آن دیگرى با كه همنشین خواهد بود؟ پس ، هم اكنون ، با او باشد.
فضیل را گفتند: فرزندت گوید: دوست دارم در جایى باشم كه مردم را ببینم و مردم مرا نبینند. فضیل گریست و گفت : اى واى بر فرزندم ! چرا سخنش را تمام نكرد؟ كه : (نه آنها را ببینم و نه مرا ببینند.)
تفسیر آیاتى از قرآن كریم
(ملاعبدالرزاق ) عارف كاشى پیرامون آیه (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مماتحبون ) گفت : هر عملى كه صاحبش را به خدا نزدیك كندن (نیكى ) است و نزدیكى به خدا حاصل نمى شود، مگر به دورى جستن از آن چه كه جز خداست . پس ، كسى كه چیزى را دوست دارد، به همان اندازه از خدا محروم شده است و این شرك خفى است . به سبب تعلق محبتش به غیر خدا. چنان كه پروردگار گفت : (من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم كحب الله ) (یعنى : برخى از مردم براى خدا انبازانى قرار مى دهند و آن را آنچنان دوست مى دارند، كه خدا را دوست مى دارند) و (بدینسان ) خود را بدان محبت مخصوص گردانیده و به سه وجه از خداوند دور شده است . پس اگر آن محبوب را ویژه خدا كند و تصدقش كند و آن را از دست دهد، دورى از بین مى رود و نزدیكى حاصل مى شود و اگر جز این كند، حتى اگر غیر از آنچه دوست داشته است ، دو چندان صدقه كند، به نیكى نایل نخواهند شد. زیرا، خدا از شیوه انفاق او آگاهست . هر چند كه دیگران آگاه نیستند.
فرازهایى از كتب آسمانى
(غزالى ) در كتاب احیاء (العلوم الدین ) در بیان گوشه نشینى و بهره هاى آن ، گوید: فایده ششم ، خلاصى از مشاهده بیماران و نادانان و تحمل خلق و خوى آنان است . و همانا كه دیدن بیمار، موجب كورى كوچك است .
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
اعمش را گفتند: چرا چشم تو كور است ؟ گفت : از نگریستن به بیماران . و حكایت كرد كه وقتى ابوحنیفه به نزد او آمد و وى را گفت : در خبر آمده است كه هرگاه خداوند چشمان كسى را از او بگیرد، چیزى بهتر از آن دو به او مى بخشد. اكنون عوض خیرى كه خداوند به تو داده است ، كو؟ اعمش ، به شوخى گفت : بهره بهتر، آنست كه بیماران را نمى بینم و تو از آنهایى . سراینده چه نیكو گفته است !:
به تنهائیم خو گرفته ام و خانه نشینم . چه انس پاكیزه اى ! و چه صفاى سرورى ! روزگار مرا ادب كرد و نا خرسند نیستم . زیرا كه بیهوده نمى گویم و نمى شنوم . و تا زنده ام ، از كسى نمى پرسم كه سپاه حركت كرد؟ یا امیر بر نشست ؟
ترجمه اشعار عربى
از ابوالفتح بستى :
آیا نمى بینى كه آدمیزاد در سراسر زندگى اش گرفتار بیچارگیست ، كه هیچگاه امید درمان ندارد؟ اسیر رنجست ، همچنان كه كرم ابریشم ، همواره ، مى تند و سر انجام با اندوه ، در میان بافته هاى خود هلاك مى شود.
سخن عارفان و پارسایان
زاهدى گفت : آخرت را سرمایه خویش ساز! پس ، آن چه از دنیا به تو بهره شود، سود توست .
از سخنان محمد بن حنیفه كه - خدا از او خوشنود باد!-: آن كه ارجمندى خویش در یابد، دنیا به نزد او ناچیز است .
كسى گفته است : اى آدمى زاد! روزگار تو اندك است ، و هر روز كه بگذرد بخشى از زندگى تو رفته است .
حكایات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
ماءمون ، به یكى از كارگزارانش كه از او شكایت شده بود، نوشت : با آنان كه بر ایشان گمارده شده اى ، به دادگرى رفتار كن ! و گرنه آن كه تو را گمارده است ، با تو به دادگرى رفتار خواهد كرد.
سخن بزرگان
از یكى از بزرگان : در شگفتم از كسى كه پرورگارش را مى شناسد و یك چشم به هم زدن ، یاد او را فراموش مى كند.
بزرگمهر گفته است : داناترین مردم به دگرگونى هاى روزگار كسى ست ، كه از پیش آمدهاى آن كمتر به شگفت مى آید.
سخن عارفان و پارسایان
یكى از صوفیان گفته است : اگر مرا گویند: چه چیز براى تو شگفت انگیزتر است ؟ گویم : دلى كه خداشناس باشد و سركشى ورزد
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
پیامبر (ص ) گفت : بنده از پرهیزگاران به شمار نمى آید، مگر آن كه آن چه را كه براى او سودمند نیست ، رها كند.
امیرالمؤمنین على (ع ) گفت : براى دلهاى مؤمنان چیزى را زیانبخش تر از صداى گام هاى (مریدانى ) كه از پشت سر آنان مى آید، نمى بینم .
حكایات
دانشمندى به دیدار پارسایى رفت ، و از یكى از دوستانش سخنى به میان آورد. پارسا، او را گفت : از این دیدار زیانكار شدى . و سه جنایت ورزیدى : كینه مرا به دوستى تیز كردى ، دل آسوده مرا نگران داشتى و خویش را نیز متهم كردى .
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
عبدالله بن زراره از امام صادق (ع ) كرد كه گفت : پرورگار براى هر مؤمنى از ایمانش همدمى نهاده است ، كه به او آرام مى گیرد، كه حتى اگر بر فراز كوهى باشد، از تنهایى وحشت نمى كند.
تفسیر آیاتى از قرآن كریم
پروردگار بر یكى از پیامبرانش وحى كرد، كه : اگر دیدار مرا در بهشت خواهى ، در دنیا، غریب وار باش ! تنها باش ! اندوهگین باش ! و همچون پرنده اى تنها، كه در دیارى خالى از آب و گیاه به پرواز مى آید و از میوه هاى درختان مى خورد و چون شبانگاه به لانه خود باز گردد، جز من همدمى ندارد و از مردم وحشت مى كند.
در توراة آمده است : آن كه ستم مى كند، خانه اش ویران مى شود. و در قرآن كریم آمده است :
(فتلك بیوتهم خاویة بما ظلموا) (یعنى اینست خانه هاى بى صاحب ایشان كه چون ستم كردند، ویران شد)
شعر فارسى
از مثنوى مولوى :
گر سعیدى از مناره اوفتد
بادش اندر جامعه افتاد و رهید
چون نصیبت نیست آن بخت حسن
تو چرا بر باد دادى خویشتن ؟
سرنگون افتادگان زیر منار
مى نگر تو صد هزار اندر هزار
شعر فارسى
عطار در منطق الطیر گفته است :
چون جدا افتاده یوسف از پدر
گشت یعقوب از فراقش بى بصر
نام یوسف ماند دایم بر زبانش
موج مى زد جوى خون از دیدگانش
جبرئیل آمد كه : هرگز گر دگر
بر زبان تو كند یوسف گذر
از میان انبیاء و مرسلین
محو گردانیم نامت بعد از این
چون در آمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام یوسف از زبان
دید یوسف را شبى در خواب پیش
خواست تا او را بخواند پیش خویش
یادش آمد زان چه حق فرموده بود
تن زده آن سرگشته فرسوده زود
لیك ، از بى طاقتى آن جان پاك
بر كشید آهى نهایت دردناك
چون زخواب خویش بجنبید او ز جاى
جبرئیل آمد، كه : مى گوید خداى
گر نراندى نام یوسف بر زبان
لیك ، آهى بركشیدى آن زمان
در میان آه تو دانم كه بود
در حقیقت توبه بشكستى ، چه سود؟
عقل را زین كار سودا مى كند
عشقبازى بین چه با ما مى كند!
ترجمه اشعار عربى
ابو العتاهیه گفت :
در سایه كاخ ‌هاى بلند، بدان گونه كه آن را سلامتى مى دانى ، زیست كن ! و صبحگاهان و شامگاهان ، آن چه را كه مى خواهى ، برایت بیاورند. اما به هنگام مرگ كه نفس هاى تو، به تنگنا مى افتد، به یقین مى دانى كه در اسارت فریب بوده اى .
ترجمه اشعار عربى
عاصمى گفت :
در آرامش باش ! كه در دنیا، كریمى نیست كه كوچك و بزرگى به او پناه برند. سر منزل بزرگى ، همدمى ندارد و سرآمدان را یاورى نیست .
ترجمه اشعار عربى
شریف رضى گفت :
بر سر زمین آنها ایستادم ، كه به دست بلا ویران شده بود. گریستم تا این كه مركب به فریاد آمد و همراهان در نكوهش من به فریاد آمدند. نگاه برگرداندم و از آنگاه كه چشم از ویرانه ها برداشتم ، دل مشغول شد.
ترجمه اشعار عربى
از ابن بسام :
بر سرزنش كسانى صبر كردم ، كه اگر تو را نمى دیدند، سخنى نمى گفتند. و در راه تو، با كسانى نرمى كردم ، كه نرمشى ندارد. اگر تو نبودى ، نمى دانستم كه : اینان ، هستند. بر این روزگار باد آنچه شایسته اوست ! چه بسیار حقوق پا بر جاى تو را كه تباه كرده است ! اگر به راستى ، روزگار، انصاف مى داشت . تو را بلندى مى داد و نعل كفش تو را از زر مى ساخت .
ترجمه اشعار عربى
دیگرى گفته است : اى دیده ! تویى كه مرا به محبت او را دچار كردى . تازگى گونه اش ترا فریب داد و سختى دلش را از یاد بردى .
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
افلاطون گفت :
عشق نیرویى است كه از وسوسه هاى آز و صورت هاى خیالى هیكل طبیعى در انسان زاییده مى شود. در دلاور ایجاد ایجاد ترس مى كند و در ترسو دلاورى مى آفریند و هر كسى را به صفتى به ضد آنچه هست ، متصف مى دارد.
یكى از حكیمان گفته است : زیبایى ، مغناطیس روحانى است ، كه دلربائیش به خاصیتش باز بسته است .
دیگرى گفته است : عشق ، اشتیاقى ست كه پروردگار، به موجودات زنده مى بخشد، تا با آن ، ممكن سازند، آن چه را كه براى دیگرى ناممكن است .
حكایات تاریخى ، پادشاهان و خلفاى اسلامى
صاحب كتاب (اغانى ) گفته است كه (علویه مجنون ) روزى كف زنان و پایكوبان ، به مجلس ماءمون در آمد و این دو بیت مى خواند:
آنكس را دوست نمى دانم كه اگر بااو جفانكنم از من نرنجد. كه مشتاق سایه آن یارم كه اگر بر او كدورت ورزم ، همچنان با من یار باشد.
ماءمون و حاضران و خنیاگران شنیدند و آن را در نیافتند. اما ماءمون را خوش آمد و گفت : اى علویه ! نزدیك تر آى ! و باز گوى ! و او هفت بار باز گفت . پس ماءمون گفت : اى علویه ! این خلافت بستان ! و چنین دوستى ، مراده !
حكایات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
ابونواس گفت : به ویرانه اى درآمدم و مشكى پر از آب دیدم كه بر دیوارى نهاده بود. چون به میانه ویرانه رسیدم ، مردى نصرانى دیدم كه سقا بر او خفته بود. سقا چون مرا دید، بر پاى خاست و نصرانى بى هیچ شرمسارى ، بند شلوار خویش بست و مرا گفت : اى ابونواس ! در چنین حالتى از سرزنش كردن بپرهیز! چه ، تو او را به دوام در این كار بر مى انگیزى . ابونواس گفته است : من مضمون این مصراع شعرم كه مى گوید: (دع عنك لومى ! فان اللوم اغراء) (از سرزنش كردن من خوددارى كن ! كه سرزنش تو مرا بر مى انگیزد) را از او گرفتم .
حكایات تاریخى ، پادشاهان و خلفاى اسلامى
عمرو بن سعید گفت : شبى در پاسدارخانه دربار ماءمون ، نوبت پاسدارى با من بود، كه با چهار هزار تن دیگر پاس مى داشتیم . در آن هنگام ، ماءمون را دیدم كه با غلام بچگان و زنان مزاح گو بیرون مى آید. امّا مرا نشناخت و گفت : تو كه اى ؟ و من گفتم : عمروام ! - خدا به تو عمر دهد - فرزند سعیدم !- خدا تو را سعادتمندان سازد- نوه مسلم ام !- خدا تو را سلامت بدارد- پس گفت : از شب هنگام تاكنون تو دربار ما را پاس داشته اى . گفتم : نگهدارنده خداست یا امیرالمؤمنین ! و او بهترین نگهدارنده و نیك ترین بخشندگانست . ماءمون از سخن من لبخند زد و گفت :
رفیق روز نبرد تو، كسى ست كه در میدان نبرد تو را یارى مى كند و به پاس ‍ سود تو، زیان مى بیند و گزندهاى روزگار را از تو دور مى سازد و براى خاطر جمعى تو، خود را پریشان مى دارد. آنگاه گفت : اى غلام ! چهار صد (درهم ) به او بده ! گرفتم و باز گشتم .
ماءمون از (یحیى بن اكثم ) از عشق پرسید. یحیى گفت : رویدادهایى است كه آدمى را سرگشته مى دارد و تن را مى آزارد. (ثمانه ) كه در حضور داشت ، گفت : اى یحیى ! تو ساكت باش ! كه باید یا از (طلاق ) بگویى ، یا محرمى كه در حال احرام شكار كرده است . ماءمون گفت : اى ثمانه تو از عشق بگو! ثمانه گفت : عشق همنشینى است كه دیگرى را باز مى دارد. دوستى چیره است و فرمان هایش جارى ست . تن و روان را در اختیار مى گیرد و دل خاطر را در تصرف دارد. عقل را زیر فرمان خویش ‍ دارد. چنان كه اختیار خود را به او سپرده و از هر گونه تصرفى منع شده است . ماءمون او را آفرین گفت و هزار دینار بخشید.
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
در كتاب (حیوة ) از گفته ابن اثیر(در كتاب الكامل ) نقل شده است ، كه در رویدادهاى سال 623 گفته است كه : ما همسایه اى داشتیم كه در دخترى (صفیه ) نام داشت و چون به پانزده سالگى رسید، او را آلت مردى بر آمد و ریش دمید.
مؤ لف گوید: نظیر این رویداد، مطابى ست حمدالله مستوفى در كتاب (نزهة القلوب ) آورده است . كه یكى از مورخان نوشته است كه دخترى از مردم (قمشه )- از شهرهاى اسفهان - ازدواج كرد. اما، در نخستین شب زناشویى ، خارشى در مادگیش روى داد و از آنجا آلت مردى و دو بیضه ظاهر شد و مرد شد. و این رویداد به روزگار خدابنده - الجالتو - بوده است .
شعر فارسى
مولوى (604- 672) فرماید:
مؤمنان بیحد، ولى ایمان یكى
جسمشان معدود، لیكن جان یكى
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد، جان هاى شیران خداست
همچون آن یك نور خورشید سما
صد بود نسبت به صحن خانه ها
لیك ، یك باشد همه انوارشان
چون كه برگیرى تو دیوار از میان
چون نماند خانه ها را قاعده
مؤمنان باشد نفس واحده
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر
یكى از بزرگان گفته است :
همه كتاب ها، در خواننده ، سستى ، یا دلتنگى مى آفرینند، جز این كتاب كه در آن تازه هایى است كه تا روز رستاخیز، دلتنگى نمى آورد.
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
محقق زركشى ، در شرح بر(تلخیص المفتاح ) كه آن را(مجلى الافراح ) نامیده است ، و آن ، كتابى ست پر حجم تر از مطول ، و من ، آن را در سال 992 در قدس خوانده ام ، مى نویسد كه (بدان ! كه (الف و لام ) كه در (الحمد)، گفته شده است ، از براى (استغراق ) است و به قولى (تعریف جنس ) است . و به اعتقاد زمخشرى براى (تعریف جنس ) است ، و به استغراق . و برخى گفته اند كه این یك نظر (اعتزالى ) است . و ممكن است بدین سان توجیه شود كه آنچه در قرائت (حمد) خواسته شده ، (انشاء حمد است ) و نه (اخبار حمد) به همین سبب ، (استغراق ) درست نیست . زیرا، از بنده بر نمى آید كه همه مراتب حمد را انشا كند. به خلاف جنس ، كه چنین نیست .
در كتاب مزبور، در بحث از (لف و نشر)آمده است كه زمخشرى ، به مناسب آیه بیست و سوم از سوره روم كه مى فرماید (و من آیاته منامكم باللیل و النهار و ابتغاؤ كم من فضله باللیل و النهار) (یعنى و از نشانه هاى پروردگاراین است كه مى خوابید و از فضل او روزى طلب مى كنید) مى گوید: این ، از مبحث (لف ) است بدین ترتیب كه : (من آیاته منامكم و ابتغاؤ كم من فضله باللیل و النهار). بین دو قرینه اولى و دومى ، فاصله آورده است زیرا دو قرینه دوم ، مفهوم زمانى دارند. و زمان و زمانى شى ء واحدند و لف و نشر اتحاد هر دو را ثابت مى كند و جایزست كه بگوئیم (منامكم فى الیل و النهار و ابتغاؤ كم فى اللیل و النهار). زركشى ، سپس ‍ مى گوید كه سخن زمخشرى ، از نظر قوانین ادبى درست نیست . زیرا، مستلزم آنست كه (نهار) معمول (ابتغاؤ كم ) باشد و حال آن كه ، معمول بر عاملى كه مصدر باشد، مقدم شده و این تقدم جایز نیست . گذشته از این ، لازم مى آیید كه عطف بر دو معمول ، دو عامل باشد و تركیب مجوز آن نیست . پایان سخن زركشى .
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
شیخ الرئیس ابن سینا رساله اى در عشق تصنیف كرده است و در آن در گرفتارى ، به تفصیل گفته است كه : عشق ، ویژه آدمى نیست ، بلكه در همه موجودات از فلكى و عنصرى و موالید سه گانه (: كانى و گیاهان و جانوران ) نیز جریان دارد.
حكایات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
بهرام گور فرزندى یگانه داشت . امّا او همّتى پست داشت ، چنان كه كنیزان و نوازندگان بر او چیره بودند و حتّى ، به یكى از آن كنیزان مهر مى ورزید. چون پادشاه ، آگاه شد، كنیز را گفت به او بگوید كه من خود را در اختیار عاشقى مى گذارم كه بلند همّت و بزرگوار باشد. و بدین سان فرزند بهرام شیوه پیشین را ترك كرد تا به پادشاهى رسید و از حیث اراده و دلیرى از بهترین پادشاهان شد.
شعر فارسى
نظامى (540- 598) فرماید:
چه خوش نازیست ناز خوبرویان !
زدیده رانده را در دیده جویان
به چشمى خیرگى كردن كه : برخیز:
به دیگر چشم ، دل دادن كه : مگریز!
به صد جان ارزد آن نازى ، كه جانان
(نخواهم ) گوید و خواهد به صد جان
سخن مؤ لف كتاب (نثر و نظم )
مؤ لّف گوید:
ثورین حاطا بهذاالورى
فثور الثریا و ثور الثرى
و من تحت هذا و من فوق ذا
حمیر مسرحة فى قرى
اینك ! خلاصه اى از جلد پنجم كتاب (الاغانى ) تاءلیف ابوالفرح اسفهانى كه در قدس شریف ، بدان دست یافتم .
شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار
اعشى همدان : او، عبدالرّحمان بن عبداللّه است ، كه به سیزده پشت ، به همدان بن مالك بن زید بن نزار بن وائله بن ربیعة بن الجبار بن مالك بن زید بن كهلان بن سباء بن یشخب بن یعرب بن قحطان مى رسد.
اعشى شاعرى فصیح بود و او خواهر (شعبى ) - فقیه - را به همسرى داشت و (شعبى ) شوهر خواهر او بود.
اعشى بارها بر حجاج - بن یوسف - شورید و با او نبرد كرد و سرانجام ، حجاج ، بر او پیروز شد و وى را به اسیرى گرفتند و حجاج ، او را گفت : سپاس خداوند را كه مرا بر تو پیروز كرد! آیا تو همان نیستى كه چنین گفته اى ؟ و تو نیستى كه چنان كرده اى ؟ و ابیاتى را كه او در هجو حجاج گفته و در آن ، مردم را به پیكار با او بر انگیخته بود، خواند. سپس به او گفت : تو گوینده این ابیات نیستى كه مى گوید:
و اصابتى قوم و كنت اصبتهم
فالیوم اصبر للزمان و اعرف
و اذا تصبك من الحوادث نكبة
فاصبر فكل غیابة تتكشف
اما ولله لتكونن نكبة
لا تتكشف غیابتها عنك ابدا
یعنى : گروهى مرا در بلا افكندند و من نیز به بلایشان افكنده بودم . از این رو امروز شكیبایى مى كنم و حقیقت آن را مى شناسم . و تو هر گاه ، از رویدادهاى روزگار، به رنجى دچار شوى ، شكیبا باش ! كه سرانجام ، پایان آن ، آشكار خواهد شد. اما به خدا كه تو، به رنجى دچار شده اى ، كه سختى هاى آن ، هیچگاه از تو بر نخواهد خاست .
سپس به نگهبان هایش دستور داد، تا گردن او را زند. اعشى روزگارى نیز در سرزمین دیلم به اسیرى زیسته بود. اما، دختر همان كس كه او را به اسارت گرفته بود، بر وى شیفته شد و شبانه نزد او آمد و خود را در اختیار او گذارد و اعشى هشت بار با او در آمیخت . پس ، زن به او گفت : شما مسلمانان ، پیوسته با همسران خود بدین سان مى آمیزید؟ اعشى گفت : آرى ! زن گفت : همین ، انگیزه پیروزى شماست . سپس گفت : اگر وسیله رهایى تو را فراهم سازم ، مرا به همسرى گیرى ؟ اعشى گفت : آرى ! و پیمان كرد، كه خلاف نورزد. دیگر شب ، دختر، بند، از دست و پاى او بر داشت و شبانه از راهى كه مى شناخت با او گریخت و شاعرى از اسیران مسلمان گفته است :
كسان را مالشان را از اسارت مى رهاند، و همدانیان را آلت مردى شان رهایى مى بخشد.
و این دو بیتى را به دوستى كه در نجف بوده است ، نوشته است .

  نویسنده : mona99 mona99 ? تاریخ : چهارشنبه 19 فروردین 1388 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , mona99.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com