تبلیغات
mona99
 

 

 

mona99


 

عبیدالله بن عباس بن على علیهم السلام ، لباسهاى پدر را پوشید  
5. نقل مى كنند: امام زین العابدین علیه السلام بعد از حادثه عاشورا، در روزهاى عید جلوس نمى فرمود بلكه وقتى روز عید مى رسید آن روز روز حزن و گریه او بود و مصیبت او تازه مى شد به حدى كه شیعیان و اهل بیت او از بزرگ و كوچك این مطلب را فهمیدند.
پس چون مدتى طولانى بر این عادت حضرت گذشت صبر شیعیان تمام و حوصله شان تنگ شد. لذا به مناسبت نزدیك شدن یكى از اعیاد عده اى از زنان خود را نزد عقیله بنى هاشم زینب كبرى فرستادند كه درباره این موضوع با حضرت گفتگو كند و عده اى از مردان شیعه هم براى همین مطالب همان موقع نزد آن حضرت رفتند.
هنگامى كه خدمت آن حضرت نشستند و خواستند گفتگو را شروع كنند غلامى آمد و عرض كرد: اى آقاى من ، سیده من شما رامى خواند، حضرت از مجلس برخاست . در این هنگام دیدند حضرت زینب علیهاالسلام به استقبال آن حضرت آمد و آمدن زنان و شیعه و خواسته شیعیان را به حضرت اطلاع داده ، حضرت فرمود: ان شاء الله جلوس مى كنم .
وقتى حضرت به جاى خود برگشتند دیدند اصحاب هم همان در خواست را مى كنند، به آنها فرمود: به شرط این كه براى مبارك باد نزد من نیایید و هیچ كدام از شماها هنگامى كه روز عید نزد من مى آید آثار خوشحالى از لباس نو و مثل آن نداشته باشد.
عرض كردند: ان شاء الله همان طور كه اراده فرمودید خواهد شد.
روز عید كه فرا رسید آن بزرگوار در مجلس خود براى مردم جلوس فرمود.
فرزند حضرت ابوالفضل علیه السلام به نام عبیدالله بن عباس بن على علیهم السلام معمولا خدمت حضرت مى رسید و با آن بزرگوار مانوس بود و آن حضرت هم او را به خاطر مقام و منزلت پدرش حضرت ابوالفضل علیه السلام اكرام و احترام مى فرمود.
هنگامى كه عبیدالله آن بزرگوار را دید كه در روز عید براى مردم جلوس ‍ فرمود گمان كرد كه حزن و گریه تمام شد، لذا نزد جده اش ام البنین علیها السلام آمد و گفت : اى مادر، پسر عمویم على ابن الحسین علیهماالسلام در این روز عید براى مردم جلوس فرمود آیا برایم لباس نو هست ؟ تا در این روز عید بپوشم .
ام البنین علیهاالسلام فرمود: آرى ، پسر عزیزم ، آن گاه لباس هاى ابوالفضل العباس علیه السلام كه از دوران كودكى آن سرور در كنارى مانده بود را به اقامت عبیدالله پوشید. آن طفل با لباس هاى نو خدمت امام زین العابدین علیه السلام كه درمیان اصحاب نشسته بودند آمد. به محض این كه نگاه آن حضرت به آن طفل افتاد كه مى آید و لباس هاى عمویش عباس علیه السلام را در بردارد به قامت تمام ایستاد و اشك چشم مباركش بر گونه هاى نازنین جارى شد و گریه كرد.
محضر آن بزرگوار عرض شد: اى پسر رسول خدا چه چیزى باعث گریه شما شد؟
فرمودند: این پسر عموى من است كه لباس هاى پدرش را پوشیده ، هنگامى كه او را دیدم به نظرم آمد مثل این كه او عمویم عباس علیه السلام است و به یاد واقعه عمویم در روز عاشورا افتادم ، لذا گریه كردم . كه ناگاه عبیدالله بن عباس با همان لباس هاى پدر وارد مجلس شد و به حضرت سلام كرد.
حضرت به او فرمود: اى پسر عمو، این لباس ها چیست ؟ پسر عزیزم گمان كردى حزن و اندوه ما بر امام حسین و پدرت عباس علیهماالسلام و بنى هاشم تمام شد، عرض كرد: اى آقاى من این ایطور گمان كردم .



  نویسنده : mona99 mona99 ? تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1389 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , mona99.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com